در دو بار قبلی که به عتبات مشرف شده بودم، بار اول که به همراه محافظان سفت و سخت عراقی بودیم و سفر کاری خبری داشتیم نه امکان و نه فرصت زیارت وادی السلام پیدا نکردیم. در سفر دوم که با مریم و دو نفر دیگر و شخصی آمده بودیم ، ما را و بخصوص خانومها را از حضور در وادی السلام ترساندند و گفتند به علت مدل قبرهای آنجا، از غروب به بعد ، امنیت ندارد و نروید و ما هم که دو سه روزه بیشتر نیامده بودیم طبعاً فرصت پیدا نکردیم در آنجا حاضر شویم. راستش کمی هم ظاهر این قبرستان بزرگ وهم برانگیز بود .
اما در این فاصله ، روزی که مهرداد آزاد مرا با موتورش از کیهان تا منزل اسبق می رساند، برای رفع مشکل آن روزهایم به نقل از بزرگانی که اسمشان یادم نیست توصیه کرد که یک ختم قرآن برای مؤمنان مدفون در قبرستان وادی السلام نجف نذر کنم. همانجا نذر کردم و مشکلم به سرعتی باور نکردنی حل شد. این شد که نگاهم به این قبرستان بظاهر خوفناک عوض شد.

این بار اما برای اولین بار چیزهایی شنیدم که نه تنها ترسم از حضور در این قبرستان از بین رفت بلکه بسیار مشتاق رفتن هم شده بودم و آن اینکه مزار دو پیامبر بزرگ خدا یعنی هود و صالح در اینجاست . همچنین مزار « رئیسعلی دلواری» مجاهد بزرگ استعمار ستیز بوشهری کشورمان در اینجاست و از همه برای من جذابتر فهمیدم مزار بزرگ عارف و عالم شیعی معاصر و استاد عرفای کشورمان حضرت آیت الله آقا سید علی قاضی در وادی السلام است.
مسیر هتل تا قبرستان را پیاده گز کردیم و در راه فرصتی شد تا با نمک درباره مسائل سیاسی روز صحبت کنیم. بحث با نمک درباره دکتر احمدی نژاد و چگونگی رفتار با او بود. نمک ، کمی بیشتر از من تعلق خاطرش را به دکتر حفظ کرده بود با این حال من به او گفتم دکتر اشتباهات بزرگی داشته است که شاید برخی از آنها قابل جبران نباشد اما هنوز هم معتقدم کسی خدمتگزارتر و پر کارتر از او نداشته ایم. گفتم کارهای دکتر فقط در چهار سال اول خدمتش بیش از تمام کارهای شانزده سال قبل از او بوده است و اینکه شعارهایی که داد ، شعارهای متروکی بود که بازگشت به آنها به افسانه می مانست . با این حال ، به نمک گفتم ترس من از این است و شواهد چنین نشان می دهد که او و یا حداقل اطرافیانش بشدت به سمت کسانی نزدیک می شوند که با شعار مخالفت با او رأی مردم را گرفته بودند یعنی هاشمی رفسنجانی. گفتم احساس من این است که روزی اطرافیان دکتر و هاشمی رفسنجانی در یک نقطه و آن هم مخالفت با رهبر عزیز انقلاب به یک نقطه مشترک می رسند که نمک این نظر مرا کمی غیر منصفانه ارزیابی کرد.
در اواخر صحبتمان، آقای حکمتی پور که معاون آقای محمد هادی ایازی در شهرداری تهران است به ما پیوست. آقای حکمتی پور اصرار داشت که هر چه زودتر ان جی اویی که بحثش را در جلسه مطرح کرده بودند پیگیری کنیم تا بچه ها زودتر متشکل شوند و گفت که شهرداری تهران از هر کمکی برای راه اندازی آن دریغ نمی کند. تشکر کردم از آقای معاون ِ معاون ِ دکتر قالیباف و گفتم : آقای حکمتی پور ! فکر می کنم کسی نباشد در این جمع که غرض اصلی او از وبلاگ نویسی ، آدم این یا آن شخصیت سیاسی شدن باشد. گفتم بزرگترین تحقیر برای یک نویسنده مسئول این است که بگویند نوچه فلان آدم سیاسی و اجرایی یا فلان حزب است . گفتم : من بشخصه از چنین پیشنهادی استقبال می کنم اما فکر نکنید که موقع انتخابات می آیم به قالیباف رأی می دهم. ما وبلاگ نویسان را هنوز کسی در این کشور تحویل نگرفته است و دلمان برای کار جمعی هم لک زده است . خیلی خوب است که جایی داشته باشیم و با هم کار کنیم و با هم ارتباط داشته باشیم اما انتظارات سیاسی و تبلیغاتی از ما نداشته باشید و اجازه بدهید ما فقط از امکانات و تسهیلاتی که اتفاقاً بر اساس قانون بخشی از وظایف فرهنگی شهرداریها را تشکیل می دهد استفاده کنیم.
آقای حکمتی پور گفت : اصلاً ما چنین انتظاری نداریم و حتی خود آقای دکتر ( منظور قالیباف است ) اصرار دارد که در این تشکلها نقد و بررسی و ارزیابی مسئولان و شخصیتها بشود و کار را هم از خود ایشان شروع کنیم .
دیگر رسیده بودیم به قبرستان بزرگ وادی السلام که از فرط بزرگی برخی با تاکسی به آنجا آمده بودند. از طرفی وقت زیادی هم تا اذان مغرب باقی نمانده بود این بود که برخی اصرار داشتند که به زیارت حضرات هود و صالح نرویم اما رفتیم و در حد عرض ادبی مختصر. رئیسعلی دلواری را هم نرفتیم اما دوستانی که جلسه وبلاگ نویسان را نیامده بودند فرصت کرده بودند که حسابی به همه جاهای خوب این قبرستان سرک بکشند. اما آنجا که دلمان بیش از همه برایش کشش داشت مزار مرد بزرگ اخلاق و عرفان و استاد اساتید این وادی، عالم بزرگ حاج سید علی آقای قاضی بود که مسئولان قبرستان هم شأنی در خور برایش قائل شده بودند و خادمی داشت و سنگ مزار بزرگی و اطاقکی در کنارش و ...

حسین نخلی اینجا هم به وظیفه اش عمل کرد و توضیحات خوبی درباره هم قبرستان و هم مرحوم آیت الله قاضی داد. فاتحه ای خواندیم و برخی نمازی در آنجا و بسرعت دویدیم تا خودمان را به نماز مغرب و عشای حرم علوی برسانیم. فکر نمی کردم راه برگشتن به حرم اینقدر نزدیک باشد اما این را هم فکر نمی کردم که برای رسیدن به جماعت حرم امیر المؤمین "ع" یک بار کامل باید دورش بگردیم. آنقدر دویدیم و دویدیم و راههای ورودی مختلف را گذراندیم و کفشهایمان را دم در پرت کردیم تا نفس نفس زنان به رکوع امام رسیدیم : الله اکبر - سبحان الله ...




